|
ای خدا دیگه نمیدونم چیکار کنم خیلی خستم درسته خیلی وقته دیگه نمیام اینجا بنویسم ولی هنوزم دوستش دارم درسته باهاش حرف نمیزنم ولی بازم بیادشم اون که فکر می کنه من بی معرفتم ولی دوستش دارم محمد خیلی دوست دارم.............!!!!!!!!!!............. + نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388 7:42 بعد از ظهر توسط نگین |
بی تو اما عشق بی معناست میدانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست میدانی؟ اسمانت را مگیر از من که بعد از تو... زیستن یک لحظه هم بی جاست میدانی؟ دوستت دارم همین! این راز پنهانی است که از نگاه ساکتم پیداسا میدانی؟ عشق من بی هیچ تردیدی بمان با من عشق یک مفهوم بی اماست ! میدانی؟ + نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388 11:49 قبل از ظهر توسط نگین |
اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم اگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی اگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی مرا می شکستی
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388 11:46 قبل از ظهر توسط نگین |
من تنهاشدم یادته پروانه صفت چشم به چشم میدوختیم من تنها شدم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388 11:45 قبل از ظهر توسط نگین |
خدا را یافتی؟ مسافر! كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛ و درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست. مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت. و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید.مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم. گفت : هیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست . این داستان ترجمه ای است از حدیث شریف امیرالمومنین علیه السلام "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت خدای خود را نیز خواهد شناخت. + نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388 12:39 بعد از ظهر توسط نگین |
+ نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388 11:42 قبل از ظهر توسط نگین |
به نظر من عشق یعنی دوست داشتن دوست داشتنی های دوستی که دوستش داری شما چی می گید؟ + نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388 11:56 قبل از ظهر توسط نگین |
معنای عشق روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟" + نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388 11:37 قبل از ظهر توسط نگین |
« ... بخاطر هيچكس ... » + نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388 11:33 قبل از ظهر توسط نگین |
شب خوش مهربونم.... منبع:www.lovely63.blogfa.com از وب بی توهیچم گرفته شده
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388 7:59 بعد از ظهر توسط نگین |
منبع:www.lovely63.blogfa.com از وب بی توهیچم گرفته شده ممنونم دوست خوبم + نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388 7:54 بعد از ظهر توسط نگین |
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 7:48 بعد از ظهر توسط نگین |
یه اتاق آروم ...
يه عالمه دلتنگي .... یه دنيا حرفاي نا گفته....
یه دفتر با نوشته هايي براي تو .... با یه آهنگ حزن انگیزو آرام بخش.... یک دل غمگین و تنها .... یاد قربون صدقه ها.... فدات بشم ها...... دوستت دارم گفتنها.... یاد دلم که یکهو می ریخت..... و بدنی که یکباره با دیدنت سرد می شد.... و چشمانی که با تردیدها و گله ها اشک آلود می شد... یاد شب بیداریها..... یاد خوشی ها و نا خوشی ها.... همینه ....... همه ی داشته های من از عشقی بیاد ماندنی که رهایم کرد.سشمشئ + نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 7:33 بعد از ظهر توسط نگین |
توی این هوای بارونی و مه گرفته که من عاشقشم دلم دیگه به یک دقیقه وچند دقیقه با تو بودن راضی منبع:www.lovely63.blogfa.com از وب بی توهیچم گرفته شده + نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 7:32 بعد از ظهر توسط نگین |
به نام مهربانترینم ... پروردگارا! مرا تنها مگذار! بي تو آسمان زيبا نيست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مُردگاني مي ماند که از خوابي ديرپا بر خواسته اند. بي تو کتاب ها بسته مي مانند و قلم ها ناي نوشتن ندارند و بي تو هيچ جاده اي به طرف افق روشن نمي رود و هيچ جنگلي به فکر سبز شدن و باليدن نمي افتد و هيچ پرنده اي بال هايش را براي پرواز آرايش نمي کند. مرا تنها مگذار! نمي خواهم... نمي خواهم در اتاقي که از بوي خورشيد تهي است؛ نفس بکشم. نمي خواهم در محاصره ي ديوار ها و پرده ها باشم. نمي خواهم شکل ستاره ها را از ياد ببرم. بي تو لبخند مفهومي ندارد و زندگي يک معماي حل ناشدني است. بي تو زمين يک توپ سرگردان است و دلم يک تکه يخ است. بي تو شعر هاي شرقي من بي معناست و گل هايي که در باغچه کاشته ام رنگ و بويي ندارند. مرا تنها مگذار! من نمي توانم اين همه کوه و صخره و آهن را بر شانه هاي نحيفم حمل کنم. من طاقت روبه رو شدن با امواج بلند دريا و آرامش سپيد اقيانوس را ندارم. من هزار سال است که پلک بر هم نگذاشته ام و هزار سال است که آغوشم را به روي کسي نگشوده ام و هزار سال است که آواز نخوانده ام. بي تو پنجره ها خالي از منظره اند و سينه ها خالي از شور و شوق. مرا تنها مگذار! من نمي توانم ثانيه ها ي سرد و ساکت را به طرف فردا رهسپار کنم و روي نزديک ترين درخت، قلبم را به يادگار حک کنم... + نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 6:17 بعد از ظهر توسط نگین |
+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388 6:16 بعد از ظهر توسط نگین |
با اشك چشم ليلي و خون مجنون نامه اي مينويسم و به عنوان سلام به تو اي عزيز تر از جانم هديه ميكنم. سلامي كه مرا ميسوزاند و تبديل به خاكستر ميكند و اين خاكستر با بادهاي عاشقانه همراه ميشود تا به سرزمين قلب تو برسد و به تو بگويد «دوستت دارم» عشق واقعی
+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388 6:9 بعد از ظهر توسط نگین |
به عهد خود وفا نکردی ولی من وفا دار بودم به تو ستم نکردم
اما جور وستم دیدم دل تو را نشکستم اما تو دل من راشکستی وتو از من دل
بردی ومن هیچگاه از تو دل نمی کنم. اگر از مردم سرزنشی شنیدم به خاطر تو بوده واگر از کرده ی خودهم پشیمان شده ام به خاطر تو بوده است. من قطره ی اشکی هستم که هر شب به یاد تو هم آواز با ناله و شکوه می غلتم. در برار شادی های عالم بهره من غم بود زیرا غم عشق تو از هر شادی برتر بود. به غیر از وفا و لطف ازتو همه چیز به من رسید. چون از دوستی و عشق تو چاره ای نداشتم آن را با ناله و دردش پذیرا شدم. جوانی ام مانند اسبی سرکش و شتابان می گذشت ومن مثل گرد و غباری به دنبال قدم های او می دویدم اما نتوانستم به آرزوهایم برسم. از بخت گاه بر چهره اشک می ریختم و گاه اندوهگین می شدم. با من وفادار نماندی ولی من وفادار بودم و ایام و روزگار را
بر یاد من سپری نکردی اما من به یاد تو بودم و ای نور امیدم ثابت قدم من
را دیدی و من پیمان و دوستی خود ماندم. + نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388 6:7 بعد از ظهر توسط نگین |
+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388 1:54 بعد از ظهر توسط نگین |
+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388 1:50 بعد از ظهر توسط نگین |
+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388 1:46 بعد از ظهر توسط نگین |
+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388 1:45 بعد از ظهر توسط نگین |
سلام دوستان با نظرات خود مرا همراهی کنید با تشکر از شما دوستان + نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388 1:35 بعد از ظهر توسط نگین |
+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388 1:31 بعد از ظهر توسط نگین |
عشق تو رنگ همون بوته ی یاسه ازت ممنونم دوست من + نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 5:4 بعد از ظهر توسط نگین |
ای که خواهی شوی همرنگ ما .... لاف با عاشق مزن رسوا شوی بازم ازتون متشکرم دوست عزیز
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 5:2 بعد از ظهر توسط نگین |
هیچ و بازی چو عشق بازی نیست گرچه بازی یه عشق بازی نیست سر فرود آر و سروری بگذار سر فرود آر سر فرود آر و سروری بگذار به به به کین مقام جای سرفرازی نیست خنجری است و حنجری طلب چاره جز آنکه سر ببازی نیست بادی عشق سربسر خطر است جان من عاشقی بازی نیست جان من عاشقی بازی نیست هر چه داری به پای عشق بیار عاشقی غیر پاک بازی نیست هر چه دیدی ز عشق شکوه مکن که مجال زبان درازی نیست خاکیان کودکند و کودک را هنری غیر خاک بازی نیست هیچ و بازی چو عشق بازی نیست گرچه بازی یه عشق بازی نیییییییییییییییییییییییییییییییست اینو دوست خوبم پویا برام فرستاده (ممنونم پویا جون) + نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 5:1 بعد از ظهر توسط نگین |
هفت شهر عشق را عطار گشت ضرب المثل منظوم بالا هنگامي به كار مي رود كه از باب تواضع و ادب بخواهند از شخصيتي تجليل كنند و مقام و مرتبتش را برتر و بالاتر از مقام خويش جلوه دهند. راه كمال رنجهاي فراوان دارد و مرد جوينده و بربار خواهد تا اين مقامات هفتگانه را طي كند: + نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388 5:51 بعد از ظهر توسط نگین |
سلام به تمام دوستای گلم همگی خوبین؟
همه ی شما دوستان عزیزو دوست دارم + نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388 5:42 بعد از ظهر توسط نگین |
+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388 7:31 بعد از ظهر توسط نگین |
|